ال آیال آی، تا این لحظه: 15 سال و 2 ماه و 18 روز سن داره

ال آی سفید برفی

مادرانه هایم را برایت می نویسم, از اولین های من و تو تا بی نهایت

كوچك رويايي ِ من   دنيا اگر خودش را بكشد نميتواند به عشق من به تو شك كند . مام ِ بودنت را حس مي كنم ... حاجتي به استخاره نيست       عشق ما ... عشق من به تو عشق تو به من يك پديده است ...   يك حقيقت بي نياز از استخاره و ُ گمان     صداي قلب تو ... صداي زندگيست .      زندگي را دوست داشته باش نازنين ِ من زندگي را زندگي كن     عاشقانه   ... حتی وقتي بزرگ شدي     كودكانه زندگي كن جانكم مادرانه ترين لحظه هاي امروزم ...
2 مهر 1392

خونه خاله جون

هشت مرداد  که تولد ال آی هست امسال مصادف شده با 21 رمضان و ما هم مطابق هر سال شب 21 رمضان خونه خاله جون افطار دعوت بودیم. بعد از افطار ( پارکینگ خاله جون اینا)   ...
16 مرداد 1392

نیمه شعبان

چون بابا خونه بود وقت کردیم باهم یک سر به کارهای عقب افتاده ی خونه بزنیم درسته خسته شد یم ولی به خستگی اش می ارزید عصر بابا یه چایی دم کرد آورد  که خیلی چسبید، تازه از خوردن چای تمو م شده بودیم که خاله هانیه زنگ زد تا ده دقیقه حاضر شین میا یم دنبالتون بریم پارک .راستشو  بخواین خود منم هم  هوس بیرون رفتن کرده بودم. رفتیم پارک منظریه تا بچه هام کمی اونجا با وسایل بازی کنن . ال آی و  پارلا (دختر خاله ال آی )در پارک منظریه اون دوتا سر کوچولو هم که اون گوشه دیده میشه ال آی خانوم و پارلاجانه اینم یه عکس تکی از پارلاجان شب ساعت یازده ونیم رسیدیم خو نه علی تا رسید فورا رفت بخوابه اما این وروجک تازه ...
10 تير 1392

تبریز بدون عزیزان

5  تیر.چهارشنبه امروز یه روز خاصیه ،از عزیزام (مامانم اینا .خواهرم اینا داداشم ) همه رفتن مسافرت فقط خاله هانیه اینا تبریز بودن که او نام امروز صبح رفتن شمال. این شعر تقدیم به  پدر ، مادر ، خواهرام ،برادر م ولله  که شهر بی تو مرا حبس می شو د                                                                آو ارگ...
10 تير 1392

بیماری بچه ها

ازعصر روز یک شنبه  26 بچه ها تب کرده بودن .ولی نه به اون شدتی که ببرمشون دکتر .شبش خاله نعیمه اینا اومدن خونمون وشبم موندن علی وال ای با ارمیا بازی کردن وآخر شبم خسته شدن وخوابیدن . من چند روز پیش در یک برنامه ی علمی دیده بودم یک آزمایشی می داد در مورد خود شناسی بچه ها ومن وخاله نعیمه خواستیم رو شما (ال آی وارمیا) امتحان کنیم آزمایش با یک وسیله بود مثل یک دوچرخه ی کوچولو که پشتش دستمالی رو می بستیم و... اما شما تا دستمالو می دیدین از سوار شدن ممانعت می کردین آخرشم نتونستیم انجام بدیم . توروخداببین الان که دستمال رو باز کردیم چطور خوب وناز نشستی .       فردا ش 27 خرداد صبح  هم باز بی حال بودن ولی ...
8 تير 1392

یک داستان عبرت آموز

چند سال پیش تو یک برنامه ی تلویزیو نی یک خانم دکتر مسن  (متخصص سو نوگرافی)مهمون بود.   مجری ازشون سوال کرد، خاطره ای دارین که  یادتون مونده باشه ، وخانم دکتر گفت : سالها پیش یک زن وشوهر ی که وضع ما لی خوبی هم داشتن بچه دار نمی شدن خلاصه بعد از کلی رفت وآمددرمان جواب داد وماد ر باردار شد. بچه دختر بود که صحیح وسالم بدنیا اومد. بعد یه مدت کمی این ،خانم دوباره باردار شد وقتی برای تعیین جنسیت اومدن پیش من (خانم دکتر) ،گفتم بچه ی شما پسره . دکتره تعریف می کرد تا این خانم شنید بچه اش پسره ،دستشو زد به شکمش وگفت ببین با این پسر چه پزی به اون جاریم میدم (نگو جاریم تازه گیا فارغ  شده  وبچه اش دختره)، دکتر می گفت...
5 تير 1392