ال آی سفید برفی
خاطرات سفید برفی

 وَ إِن يَکَادُ الَّذِينَ کَفَرُوا لَيُزْلِقُونَکَ بِأَبْصَارِهِمْ لَمَّا سَمِعُوا الذِّکْرَ وَيَقُولُونَ إِنَّهُ

   لَمَجْنُونٌ وَمَا هُوَ إِلَّا ذِکْرٌ لِّلْعَالَمِينَ

 دخترمان  در 8مرداد 1390در بیمارستان( شمس) تبریز بدنیا اومد .اسمش را ال آی گذاشتیم که یک اسم ترکی به معنی زیبای طایفه است .



موضوع : | بازدید : مرتبه

نوشته شده در سه شنبه 18 شهريور 1393ساعت 16:43 توسط مامان ال آی

واما اندر حكايات دخترم ال آي...

ال اي گيرداده بود منو عروس كن تا وقتي علي داداش مياداز ديدن من ذوق كنه.

يك دامن پوشوندم فكركردم كوتاه مياد ولي اين دختر نازنين من كلي درخواست داشت.مامان گل بده دستم آخه

 عروس خانوما گل دارن .مامان كيف بده دستم آخه عروسا كيف دارن .و...شانس آوردم به جاي شنل عروس با شال گردن سروته قضيه رو سرآورديم.وايساده بود جلوي آيفون همش چشمش به در بود كه علي زود بياد ومنوببينه.

به خاطر وفات پيامبر اكرم  (ع)ما امسال شب يلدارو چندروز ديرتربرگزاز كرديم .مراسم شب يلداي ما چهار دي ماه برگزارشد .آنا اينا ودايي اينا وخاله اينا برا شام خونه ما دعوت بودن .روز خوبي بود .خيلي خوش گذشت.

5دي.جمعه

عزيز (مامان بابايي)با عمه ناهيداينا اومدن خونه ما .ال آي هم با حنانه كلي بازي كردوخوش گذروند.

مانند اكثرروزا با علي درس مي خوندم كه ديدم برام پيام اومد تا بازش كردم ديدم اينم يكي ديگه از شاگردامه كه برام عكس بچه هارو از پروفايل برداشته وكاركرده وفرستاده خيلي خوشحال شدم .اينكه بچه ها وقت ميذارن ومنوسورپرابز مي كنن جالب اومد.

يكي از اون عكسا.واقعا دست همشون درد نكنه بااين محبت هاشون شرمندم مي كنن.

17دي.چهارشنبه

دخترعمه من تازه  اسباب كشي كرده بودن خونه جديدشون .همه مونو دعوت كرده بودخونشون.قراربود خاله هانيه بياد دنبال ما.خاله نعيمه اينام اومده بودن خونه ما تا باهم بريم تا اومدن هانيه چندتا از ال آي وارميا عكس انداختيم.

 

خونه دخترعمه ام .همه بچه هارو جمع كردم اتاق محمدرضا (پسردختر عمه ام)وازشون يك عكس دسته جمعي گرفتم .اما مگه يكجا مي ايستادن كلي عكس انداختم تا يكي دوتاش  به نظرم خوب اومد.

اميدوارم همه اين بچه ها درآينده مردان وزنان موفق ومايه افتخار مابشن.محبت

18دي.پنج شنبه

  قرار بود دخترعموي ال آي بيان خونمون كه يك بچه  پنج ماهه دارن .از چندروز قبلش ال آي ذوق ديدن ني ني روداشت هي ميپرسيد مامان ني ني كي مياد؟منم از فرصت استفاده مي كردم ومي گفتم هر وقت تو غذاتو كامل بخوري ني ني مياد خلاصه يكي دوروز به بهانه ني ني يكم غذا خوردي.والا سرغذا خيلي اذيتم مي كني.

ولي واقعا افسوس خوردم كه دوربين فيلمبراريمون شارززش تموم شده بود (البته ال آي خانوم دوربينو گذاشته بود تو حالت روشن وشارزش تموم شده بود)ونتونستم از ال آي واسرا فيلم بگيرم.

براي اينكه حوصله اسراسرنره روروك ال آي رواز بالاي كمد آورديم تا اسرارو سوار كنيم .خيلي صحنه جالبي بود اسرار. سوار كرديم وال آي آروم آروم اسرارو با روروك اينور اونور ميبرد .اينجا بود كه احساس كرذدم ديگه ال آي خانوم من بزرگ شده.محبتآخه ديدن ال آي درحالي كه سر ني ني رو گرم مي كرد تا حوصله اش سرنره خيلي جالب بود.

24دي.چهارشنبه

خاله نعيمه كارداشت وارميارو آورده بود خونه ما.منم شما وروجك هارو بردم حموم .بعد آوردم موهاتونو سشوار كشيدم تا خشك بشه .باز اين دختر من شديداجو گيرشد .مامان منو خوشگل كن موهامو ببندو.....

واي اينجا ال آي مثل اكثر وقتا دارهبه علي زور ميگيره .علي تازه از مدرسه اومده وخسته بود ال آي هم گيرداده بو باما عكس بگير باما بازي كن و...

پنج شنبه .25 دي

آنا وحاج عمووخاله جون آ خرماه مشرف ميشن به زيارت خانه خدا.به همين مناسبت آنا تدارك يك مهموني شام ديده بود.كه همه اعضاي خانواده دور هم باشيم.البته واقعا جاي دايي نادر وزن پروين والشن وآرشام خالي بود.دست زندايي پروين درد نكنه كه پيام فرستاده بود وبه همه سلام  داشت.

مام امروز صبح رفتيم خونه آنا تا تو تهيه شام وكارهاي خونه به آناكمك كنيم.ولي آنا همه كارهاشو انجام داده بود ومانقش سياهي لشكرو اجرا كرديمخجالت

امروز راننده آزانس از خيابان دامپزشكي رفت .ال آي اونجا سگهاي كوچيك  رو توقفس ديد،ماهرباركه از اونجارد ميشيم اين مشكل رو داريم كه ال آي گيرميده مامان برامنم هاپوي كوچولو بگير .ميگم آخه دخترم هاپو خونمونو كثيف مي كنه ميگه نه تو كيف دستي ميذارمش  تا خونمون كثيف نشه ....خلاصه تا خونه آنايي برسيم فقط حرف وحديث ال آي خانوم هاپو بود.گریه

هواخيلي خوب بود انگار نه انگار كه زمستونه.دقيقا هوا بهاري بود.ولي واقعا ازته دلم ازخدا خواستم كه خدا  نعمت برف وبارونو از ما بندگان ناشكرش دريغ نكنه.

عصركه من وبابا رفته بوديم علي رو از كلاس شطرنج بياريم خاله نعيمه اين عكسو از ال آي گرفته بود.محبت

ادامه ي شيطنت هاي بچه ها بعد از شام.(به روايت تصوير)

اميدوارم هميشه  لبخند روي لباتو ومحبت وصميميت تو دلاتون باشه.وهميشه مثل اين دوران شيرين كودكي از زندگيتون اذت ببرين.

26 ديماه جمعه.

رفته بوديم خونه خاله هانيه يكم تو كاراش كمكش كنيم اخه ني ني خاله هانيه تا يكي دوهفته ديگر  بدنيا مياد.مام رفتيم  تو خونه تكونيش  يكم كمكش كنيم.ال اي وعلي وبابا توخونه  بودن .ال اي  خواب بود كه من رفتم اگه مي دونست رفتم خونه دختر خاله پارلا واونو نبردم خيلي ناراحت ميشد.امروز عروسي برادر زاده دامادمونم بود كه ما نتونستيم بريم وازشون شرمنده شديم. خاله جون  (زن عموي داماد)وزن دايي رعنا از طرف خانواده ما رفتن.وخيلي بهشون خوش گذشته بود.ان شاالله خوشبخت بشن.

27ديماه.شنبه

خاله جون به خاطر مكه رفتنشون مراسم  گرفته بود .ظهر من رفتم عصرهم شما وبابايي اومدين.اونجا زن داي ام وهمسايه قبلي خاله جونو و....مي گفتن علي خيلي خونگرمتر از ال اي بود.البته خودمم اينو قبول دارم علي اجتماعي تر وخون گرمتر از ال اي خانوم ماست.ولي ديگه چيكار ميشه كرد دخترم ميدونه نازش خريدار داره برا همين يكم ناز نازيهمحبتمحبتمحبت

آ

29ديماه.دوشنبه

امروز از صبح حرفش بود كه مي خوايم بريم بدرقه  آنا وخاله جون اينا ،ال اي هم جوگيرشده بود آورده بود  ظرف گيره وكش وبدليجاتشو گذاشته بود وسط پذيرايي وبا اونا بازي مي كرد مثلا مي خواست خودشو خوشگل كنه.هي مي گفت مامان خودمو خوشگل  مي كنم  و...منم سرم توكار خودم بود نهار درست مي كردم .جارو مي كشيدم.يكدفعه ديدم ال اي  دستش پره از مو يك دسته مو تو دستشه آورد داد به منسوتسوت

چشمتون روز بد نبينه ال اي رفته بود از كشوي كابينت قيچي رو آورده بود وموهاشو كوتاه كرده بود.جالب اينجاست كه خودشم شديدا با ارايشگاه رفتن مخالفه از ارايشگاه وقيچي ميترسه.نمي دونم چه فكري كرده بود كه موهاشو باقيچي زد.من خيلي دوست دارم موهاي ال اي بلندبشه.ولي الان ..

تلفني به جمال گفتم .اونم گفت ناراحت نشو .بچه است عكس العمل منفي بهش نشون نده.

تو راه رفتن فرودگاه به آنا هم گفتم كه چه دسته گلي به آب دادي.آنا گفت :كه من هم وقتي كوچولو بودم از اين كارا مي كردم.

شب اومدم خونه آلبوممو نگاه كردم .ديگه بقيه شو تو تصوير ببينين....

من وخواهر دوقلوم.(ياد ايام....)

ديگه از بس موهامو كوتاه كردم اينجا بابلوز وشلوار ازم عكس گرفتن ونقش آقادامادو ايفاكردمخجالتوخواهر دوقلوم با پيراهن وموهاي بلند نقش عروس خانومو.

پس به اين نتيجه رسيدم كه  بعضي چيزا ارثيه مثل شيطنت دختر من.پس نمي تونم سرزنشش كنم .فقط منم ازش عكس ميگيرم  كه در آينده ال آي هم وقتي دخترش از اين اشتباهات كرد ديگه تنبهش نكنه.(جريان توبه فرمايان چراخود توبه كمتر مي كنندنشه)

 توتصوير عمق فاجعه زياد مشخص نيست.

ابراز احساسات ال اي به علي.علي به خاطررفتن آنا اينا ناراحت بود.ال اي هم تمام تلاششو مي كرد كه روحيه علي رو عوض كنه.خدا هيچ برادري روبي خواهر نكنه.محبت

خاله جون  گفته بود فلاكسهامونوببريم فرودگاه خودشونم ميوه وشيريني وليوان يكبار مصرف وسيني وقندون سيلور آورده بودن اونجا از مهمونايي كه براي بدرقه آومده بودن پذيرايي بشه .اونجا خيليا از اين كار خاله جون خوششون آومد.

گاه آن آمدكه با مردان سوي ميدان شويم          يك ره از ايوان برون آييم وبركيوان شويم

راه بگذاريم وقصد حضرت عالي كنيم                 خانه پردازيم وسوي خانه ي يزدان شويم

حجتان قبول خداوند ان شاالله

عكس هاي فرودگاه

بعد رفتن آنا وخاله جون اينا ال اي  وعلي شديدا دلشون گرفت .مخصوصاعلي كه خيلي وابسته آناست.بابا هم خواست روحيه بچه ها عوض بشه پيشنهاد دادبريم رستوران ولي من براي اينكه سريالهايي كه نگاه مي كنم از دست ندمخجالتگفتم غذارو بگيريم ببريم خونمون.يكم هم توخيابونا دورزديم تا بچه ها حال وهواشون عوض بشه.



موضوع : | بازدید : 387 مرتبه

نوشته شده در چهارشنبه 24 دی 1393ساعت 23:09 توسط مامان ال آی

16مهر.چهارشنبه

به خاطر روز كودك قرار بود بچه هارو ببريم بيرون.علي اول مي گفت بريم  پيتزا .بعدش نظرش عوض شد بريم يك رستوران سنتي براي چلوكباب .كه مام رفتيم نزديك صوفيان يك غذاخوري سنتي.ولي جو اونجا طوري نبود كه بتونم از بچه ها عكس يادگاري بگيرم.به بچه ها خوش مي گذشت اينو از خنده هاشون وچشماشون به راحتي مي شد فهميد ومعلومه كه از ديدن خوشحالي ابچه ها مام خوشحال ميشديم.خداروشكر روز خوبي شد براي بچه هام روز كودكشون خوش گذشت.محبت

24مهر .پنج شنبه

علي هوس پيتزا كرده بود منم به جمال زنگ زدم وگفتم ظهر بچه هارو ببريم پيتزا .جمال اومد خونه وباهم حاضرشديم ورفتيم يك بارونيم ميباريد كه نگو .ولي ديگه به بچه ها قول داده بوديم نميشدنريم .

 

كل روزاي هفته بادرس ومدرسه علي مشغولم وزياد وقت نمي كنم برا وبلاگتون وقت بذارم .يك روز عصر مشغول درس خوندن باعلي بودم كه ديدم يكي از شاگردام چندتا عكس بچه هارو از پروفايل وايبرم برداشته وروشون كار كرده وبرام فرستاده .تعجبخيلي خيلي سورپرايز شدم خيلي خوشحال شدم واقعا خستگيم دررفت.واقعا ازش ممنونم سورپرايز خوبي بود.

واقعا دستش درد نكنه .خيلي از سورپرايزش خوشم اومد.

محرم وضفر امسال نتونستم عكسي از بچه ها بگيرم.گریه

تاسوعا با مامان اينا وداداشم اينا وخواهرم دسته جمعي رفتيم امامزاده سيد ابراهيم .رسم هرسالمونه.

صبح عاشورا هم طبق رسم هرساله صبحانه ميريم خونه پسرخاله دامادمون..خواهر دامادمون اش نذري ميپزن وهرسال عاشورا نهار ماروهم مهمون اش نذريشون ميكنن.خدا قبول كنه.از اونجام همگي رفتيم خونه مامان وتا شب اونجا مونديم.

پنج شنبه.6آذر

بيست ونه آبان تولد آرمانه.ولي تولدشو يك هفته عقب تر انداختنه بودن.دايي ناصراينا همه مونو برا شام دعوت كرده بودند وزندايي رعنام  هم طبق معمول هميشه تشريفات كرده بودن.واقعا شرمندمون كردن.دستشون درد نكنه.

آرمان جان تولدت هزاران هزار بار مبارك.

 

جمعه .21آذر

خاله رضوان مراسم عزاداري امام حسين گرفته بود .من ال اي رو با خودم بردم كلي وقت گذاشته بودم برا حاضركردن ال اي.موهاشو سشوار كشيده بودم طلاهاشو انداخته بودم .و..

اما اين ال آي خانوم ما قبل از رسيدن مهمونا اول كفشاشو از پاش درآورد.بعد گيره موهاشو وبه ترتيب كش موهاشو ورسيد به طلاهاش انگشترشودرآورد و..خلاصه تا مهمونا برسن هرچي من رشته بودم پنبه كرد.گریه

اين چندتا عكس قبل از رسيدن مهموناست .خوشحالم كه لااقل تونستم چندتا عكس ازشون به عنوان يادگاري بگيرمخنده

خاله جون به خاطر مراسم مبل  هاشو جمع كرده بود خونشون سنتي شده بود .منم از اين موقعيت استفاده كردم واز شما دخترخاله هاي نازچندتا عكس گرفتم.

 

 


ادامه مطلب...

موضوع : | بازدید : 258 مرتبه

نوشته شده در چهارشنبه 24 دی 1393ساعت 17:06 توسط مامان ال آی

 

اولين روز مهر رسيد ،اولين روز مهرورزي،روز آفتاب ،روز شكفتن احساس،روز زمزمه ولبخند،پاييز بوي مهرباني مي دهد ،بوي دفتر حساب ومشق،بوي دوران خوش زندگي ،بوي دوستي ومحبت .

سال قبل اول مهر ماه ال اي نمي ذاشت علي بره مدرسه رفته بود جلوي در ونمي ذاشت علي بره امسال از ترس تكرار اون روز خيلي بي سروصدا علي رو بيدار كردم وبي سروصدا راهي مدرسه كردم .(دور از چشم ال اي )ولي از وقتي بيدار شد تا علي از مدرسه برگرده كلافم كرد كه علي بياد .علي بياد.گریهگریهگریه

دوم مهر ماه تولد بابا يي است .علي مدرسه بود ومن وال اي رفتيم براي نهار( كه مي خواستيم به بابا سور بديم )وسايلي رو خريديم واومديم خونه ومشغول درست كردن نهار روز تولد بابا شديم.

اينم عكس ال اي موقع برگشتن به خونه .

باباهم خيلي خوشحال شد وقتي ديد روز تولدش غذايي روكه دوست داره براش پختيم و..

شب هم انا، همه مونو براشام دعوت كرده بود .دست انا درد نكنه كه شام خيلي خوشمزه اي درست كرده بود.محبت

انا اينا وخاله هام برا بابايي كادو گرفته بودن كه وافعا شرمندمون كردن .دست همشون درد نكنه.

آقا وحيد (شوهر خاله هانيه) مي گفت آتيش نشوني خبركردين ؟منم يك لحظه منظورشونو متوجه نشدم بعد ديدم منظورشون اينه كه آمار شمع هاي روي كيك زياده براي خاموش كردنش بايد آتيش نشوني بياد.كلي خنديديم .

رسم خانواده ما اينه كه هركس كه تولدشه بايد اون روز مسئول چايي بشه وزحمت چاي هاي اون روز رو به عهده بگيره .خيلي خوش گذشت خنده

كيك بابايي

سفيدبرفيا وبابايي

ال اي وعلي ودخترخاله  پارلا وپسر خاله  ارميا

ال اي اصلا يك جا بند نمي شد از خوشحالي زياد نمي دونست چيكار كنه .(اين يك گوشه از شيطنت  ال ايه)

 اي تمام زندگي وهستي ام سالهاي درازي است كه در گلخانه دلم گل محبتي را كه خودت كاشته اي ابياري مي كنم .عشق را باتو تجربه كردم وبدان مرواريد زيباي عشقت هميشه در صدف سرخ قلبم جاي دارد.به پاي همه ي خوبيهايت برايت خوب بودن ،خوب ماندن ،وخوب ديدن را ارزو مي كنم .

من وبچه ها زندگي وزيستن را در كنارتو يافتيم .تو مرد زندگي ماشدي.نام زيبايت هميشه اعتبار مابوده وهست.از خدا مي خواهم ساليان سال  سايه ات بالاي سرمان باشد.

تا ابد دوستت داريم .

 عيدقربان ،جشن رهيدگي از اسارت نفس وشكوفايي ايمان ويقين ،جشن تقرب عاشقان به حق،است .

عيدقربان ،روز اوج بندگي وتجلي ايتار ابراهيمي است .

عيدقربان ،روز رها شدن از تعلقات دنيوي ورهايي از هر آنچه رنگ  غير خدايي دارد است .

عيدقربان مبارك .

جمعه نهار رفتيم خونه عزيز .بعدش باهم رفتيم سر زمين  خانوادگي بابا كه ارث پدريه بابا ايشونه.



موضوع : | بازدید : 268 مرتبه

نوشته شده در جمعه 11 مهر 1393ساعت 20:41 توسط مامان ال آی

هفتم شهريور .

شب قبلش بچه هاخونه آنايي رفته بودن .

صبح روز جمعه به مناسبت چهلم  فوت دختر عمه ي مادر بزرگ (مامان بابايي) رفتيم وادي رحمت .

از اونجا رفتيم مسجد وغذاخوري و...

اينم عكس ال اي موقع برگشتن به خونه .البته بچه ها خونه مامان بودن موقع برگشتن رفتيم بچه هارو برداشتيم.

19شهريور با عمو جلال اينا (دوست وهمكار بابا )رفتيم  پارك  منظريه واز اونجام رفتيم براشام.امروز روز خوبي بود .ياد ايام كرديم .ياد روزهايي كه تو زنجان بوديم و....زنجان هشت سال زندگي كرديم  .خاطرات خيلي خوبي از زنجان ومردمش داريم ولي نميدونم چرا جور نميشه ال اي رو ببرم زنجان ال اي هم زنجانو ببينه .وخودمون هم به ياد گذشته بريم بلوار ازادي،پارك ملت و...

تو رستوران يك خانمي بود كه صورت بچه ها رو نقاشي مي كرد .اينم عكس بچه ها بعداز نقاشي چهره (عسل جان دختر عموجلال وخاله فرزانه ،ال اي،علي)

20شهريور .رفتيم خونه آنا.

21شهريور رفتيم سر ،زمين بابا بزر گ (باباي بابا ،كه مرحوم شدن )

خداحافظ اي فصل تابستان ، خداحافظ اي روزهاي بلند وشب هاي كوتاه ،خداحافظ اي روزهاي گرم ،خداحافظ اي درختان سبزوخرم،خداحفظ اي خوابيدن هاي روي پشت بام و...



موضوع : | بازدید : 300 مرتبه

نوشته شده در جمعه 11 مهر 1393ساعت 20:11 توسط مامان ال آی

6شهريور.تولد عمو اكبر ،(البته تولد عمواكبر هشت شهريوره ولي چون مي افتاد شنبه ،خاله نعيمه مراسمو ششم شهريور گرفت )

خاله نعيمه به مناسبت تولد عمو اكبر همه مونو برا شام دعوت كرده بود.

اينم ال اي خانم ما با كلاه تولد عمو اكبرچشمک

 



موضوع : شهريور 93 | بازدید : 359 مرتبه

نوشته شده در سه شنبه 11 شهريور 1393ساعت 23:33 توسط مامان ال آی

12مرداد.يكشنبه .خاله جون اينا وخاله نعيمه اينا از مسافرت برگشتن .ديگه واقعا دلمون برا ارميا تنگ شده بود .

13مرداد.دوشنبه .امروز هم آنا همه مونو برا شام دعوت كرده بود شاهگلي .روز خوب وبه ياد ماندني شد.

14مرداد .سه شنبه .امروز دايي نادر اينا برگشتن شمال .گریه

16مرداد .پنج شنبه .دختر خاله ام دعوتمون كرده بود خونشون .

ال اي در خونه ي دختر خاله ام

غروب موقع برگشتن ديدم علي يه گربه كوچولو پيدا كرده واصرار داره بياره خونمون .منم رضايت دادم وگربه رو آورديم با سرنگ بهش شير دادم وبچه ها يكم باهاش بازي كردن وعلي رو راضي كردم ببره بذاره سر جاش .

صبح جمعه با صداي همون گربه از خواب بيدار شديم .علي نگاه كرد وداد زد مامان كلاغها جمع شدن دور گربه واذيتش مي كنن .منم كه دل نازك .فورا گفتم علي بدو بيار خونمون .بهش باسرنگ شير ميدم .ال اي وعلي باهاش ذوق مي كن. البته ميترسم موهاش اينا بريزه خونمون يا مردار كنه تو حموم نگهش داشتيم تا يه ذره بزرگ بشه بفرستيمش بره.جمال رفت ارميارو هم آورد تا با گربه بازي كنه.اما ارميا فقط از دور نگاه مي كرد .يكم ازش ميترسيد اما ال اي اصلا نميترسه وبغلش ميگيره.

 

پنجشنبه 30 مرداد پارك عباس ميرزا



موضوع : مرداد 93 | بازدید : 343 مرتبه

نوشته شده در دوشنبه 20 مرداد 1393ساعت 20:30 توسط مامان ال آی

7مرداد مصادف بود با عيد سعيد فطر.

مسافر ،به مقصد رسيده.وبار ،به منزل .كاروان رمضان ،در منزل فطر توقف كرده است .صداي پاي عيد مي آيد.

امروز دايي نادر اينا اومدن تبريز.محبت

8مرداد چهارشنبه ، مصادف بود با دومين روز تعطيلي به مناسبت عيد فطر وتولد ال اي خانوم ماتشویق

مام به اين مناسبت مهموني شام كوچيكي ترتيب داديم وخواستيم به اين مناسبت شاد ،دورهم باشيم .

البته خاله جون اينا وخاله نعيمه اينا از چند روز پيش رفته بودن مشهد و جاشون حسابي حسابي خالي بود.غمگین

منم تدارك شام  مفصلي ديده بودم وسعي كرده بودم به قول خودمون سنگ تموم بذارم خجالت

مراسم دوتا مشكل داشت :

1.من مهمونامودعوت كرده بودم غافل از اينكه اون روز اكثر قناديا بسته است يك درصدهم احتمال نمي دادم سر سفارش كيك به مشكل بر بخوريم تازه فكر مي كردم اون روز عيده همه قناديا بازن وسفارش قبول مي كنن .خلاصه چشمتون روزبد نبينه با هزار مكافات خاله هانيه وعمو وحيد يه كيكي پيداكردن كه به قول خاله هانيه عشقولانه بود چون روش نوشته بود لاو.

ولي باز من خيلي خيلي خوشحال شدم كه مراسم بي كيك نموند .بيچاره ال اي مي گفت كيكم طرح  سيندرلا باشه .ولي سفارش قبول نكردن...

2.كلي بادكنك خريده بودم كه همه اش سوراخ داشت وقسمت نشد بادكنك آويزون كنيم ..

اينم عكس كيك عشقولانه ي ال اي خانوم ما محبت

وچندتا عكس از مراسم بعد شام

واما يك عكس به ياد ماندني...

واما يادايام ...

انگار همين ديروز بود كه  باابر وباد وماه وخورشيدوفلك  دست به دست هم داده بوديم شايد يك عكسي  از ال اي وارميا بگيريم .مگه يه جا وايميسادن .محبت

ومروري بر تولد دوسالگي..

واينم كادوهاي تولد ال اي خجالت

بالاي پيرهنها يه دست بنده كه خاله نعيمه وخاله جون غير از سوغاتي هاي كه برا ال اي از مشهد آوردن اين دستبندم برا تولدش گرفتن .دستبند ماه متولد مرداد هچشمک

روزي كه بدنيا آمدي ،نميدانستي آرامش بخش روح وروان ما هستي ،تويي كه با بودنت زندگي را برايمان زيباتر كردي ،وتو بهانه اي شدي براي شادي ما.تولدت آغاز تمام خوبي هاست .

روزي كه بدنيا اومدي داشت بارون مي اومد،اما اون روز هوا اصلا ابري نبود .اين فرشته ها بودن كه داشتن گريه مي كرد چون يكي ازشون كم شده بود.

ال آي جان بهترين آهنگ زندگي ما تپش قلب توست .پس هميشه باش.

9مرداد.پنج شنبه ،به مناسبت اومدن دايي نادراينا دايي ناصر اينا همه مونو براشام دعوت كرده بودن .خيلي خوش گذشت ولي باز  جاي خاله جون اينا وخاله نعيمه اينا خالي بود.

10مردا .جمعه  ،هم خاله هانيه به مناسبت اومدن دايي نادر اينا همه مونو دعوت كرده بودن رستوران سنتي اطراف سردرود براي آبگوشت .

ال اي در حال رفتن به مهموني خاله هانيه .بعد شام هم رفتيم پارك عباس ميرزا .خيلي خوش گذشت .خداروشكر.



موضوع : مرداد 93 | بازدید : 332 مرتبه

نوشته شده در دوشنبه 20 مرداد 1393ساعت 20:17 توسط مامان ال آی

3تير .سه شنبه

كو كو سبزي وآش دوغ پختم ورفتيم دنبال عزيز وعمه اينا ورفتيم شاهگلي .بيشتر از ما به بچه ها خوش گذشت بوس

5تير .پنج شنبه

ناهار خونه مامان بوديم بعد از ظهر ديدم مامان علي وال آي رو صدا ميزنه كه زود بياين ببينين چي اومده .منم با هيجان رفتم وديدم از پنجره يك كبوتر كوچولو اومده تو ورفته رو تابلو نشسته .علي كبوترو گرفت وبا ال اي تا عصر بااون بازي كردن وبعدش برد وگذاشت پشت بام چون خونشون اونجابود

.

خدامي گويد :تواي زيباتراز خورشيد زيبايم

تواي والاترين مهمان دنيايم

بدان آغوش من باز است

شروع كن يك قدم با تو

تمام گامهاي مانده اش بامن .

خدايا كمك كن چتر گناه را در باران رحمت رمضانيت بسته نگه داريم ....

آري،چترهارا بايد بست ،زير باران بايد رفت.

9تير دوشنبه .مصادف با دوم رمضان براي افطاري رفتيم خونه آنااينا.

10تير .مدتي بود كه ال اي گير داده بود گوشواره هاشو دربيارم منم توجهي نمي كردم چون فقط اين گوشواره هارو  گذاشته بود تو گوشش بمونه غير اونا هر طلايي مثلا انگشتر يا النگو دستش بكنم فورا درمياره حتي يك گيره به موهاش مي بندم زود در مياره .منم لج كردم گوشواره اشو در نياوردم گفتم اگه در بيارم ديگه نميذاره بندازم .تا اينكه چند روز پيش ديدم يكي از گوشوارهاش نيست اونقدر ور رفته تا باز شده وگم شده .10تير رفتيم دوباره يك جفت گوشواره تازه براش گرفتيم .اميدوارم به اين گوشواره هاش عادت كنه .مثل اون يكيا گير نده در بيار.

11تير چهارشنبه .افطار رفتيم خونه خاله نعيمه.

12تير پنج شنبه .همه براي افطار اومدن خونه ما .

13تير .جمعه .براي افطار رفتيم شاهگلي .مدتي بود كه به پسر عموم كه زر گره سپرده بودم يك گردن اويز طلابرا ال اي درست كنه كه ديگه ال اي نتونه اونم مثل گردن اويزاي  قبليش بكنه .خلاصه امروز زنگ زدن كه امادست منم رفتم از خونشون گرفتم .ولي چه فايده كه ال اي مخالف چيزاي زينتيه .دقيقا مثل پسره .دوست داره ساده ساده باشه.

فكر كنم گرسنگي ماه رمضون به ال اي هم فشار آوردهخنده

14تير شنبه .براافطار رفتيم خونه آنا.

16تير بازم براي افطار رفتيم خونه آنا .

18تير .افطار رفتيم خونه خاله رضوان

20تير جمعه .طبق رسم هرساله اولين جمعه ماه رمضان ميريم خونه آنا ولي چون امسال دايي ناصراينا مسافرت بودن دومين جمعه رفتيم .انا هم خيلي زحمت كشيده بود وحسابي شرمندمون كرده بود .

23تير دوشنبه براي افطار رفتيم خونه عزيز ،عمه  ناهيداينام بودن وطبق معمول بچه ها كلي با هم بازي كردن .

هركاري كردم ال اي از بغل علي تكون نخورد تا يك عكس تكي از علي بگيرم ببينين چطور قيافه حق به جانبم به خودش گرفته .عليم چه دلداريش مي ده . بوس

24تير سه شنبه رفتيم ملاقات خاله بابا تو بيمارستان شهدا كه ديسك كمرشونوعمل كرده بودن .ان شاالله هرچه زودتر بهبوديشونو بدست بيارن .

25چهارشنبه نعيمه اينا براافطار اومدن خونه ما .علي هم با بابا رفتن دنبال ارمان وارمانم اوردن .ال اي وارميا خيلي خوب با هم بازي كردن .اصلا دعواشون نشد تشویقارمان هم شب موند خونه ما موقع خواب ال اي همش مي رفت اتاق اونا واونارو مي خندوند ونمي ذاشت بخوابن.

26تير پنج شنبه خاله جون اينا اومدن خونمون بعد افطار هم كلي نشستيم وحرف زديم .خوش گذشت.

27تير جمعه .بابا ميرفت مراسم سوم مادر همكارش .بچه هارم با خودش برد .اومدني دير كردن وقتي رسيدن خونه ديدم بچه هارو برده خريد واين وسايل ارايشي وتزييني هم خريد ال اي بود .ال اي  كلي ذوق داشت براي خريد وسايلاش.تا شب فقط با اونا بازي مي كرد .مي گفت عروس مي شم .

قربون اون قيافت بشم كه گوشواره هاي به اون بزرگي وانگشتر به اون بزرگي و...انداختي وباز احساس مي كني خيلي خوش تيپ شدي .همش تو ايينه خودشو نگاه مي كرد وخوشش مي اومد .بابا مي گفت اگه اين وسايل وافعا طلا بود اينهمه  برا خريدشون خوشحال نمي شد كه الان برا اينا اين همه ذوق مي كنه .محبت

ميگم واقعا كه بعضي چيزا ذاتيه ال اي ميره دنبال گردنبند واينه وگيره وعلي ميره دنبال وسايل جنگي وزره و..

28تير .جمعه .مصادف با بيست ويكم رمضان .طبق رسم هرساله رفتيم خونه خاله جون .



موضوع : | بازدید : 267 مرتبه

نوشته شده در چهارشنبه 18 تير 1393ساعت 17:31 توسط مامان ال آی

دوشنبه 19خرداد

شب نشيني رفتيم خونه همكار بابا عمو جلال وخاله فرزانه ،ال اي اصلا يخش باز نمي  شد در حالي كه از چند روز پيش همش عسل عسل مي كرد(عسل اسم خاله فرزانه است)طفلي عسل هرچي اسباب بازي داشت آورده بود كه شايد ال اي يخش باز شه وآخر شب  كه داشتيم بر مي گشتيم تازه با عسل دوست شده بود وتو راه فقط گريه مي كرد بريم خونه عسل گریهخجالتشیطان

سه شنبه 20خرداد

دختر خاله هام وخاله ام آومدن خونه  آنا  وال اي اونجا با بچه ها كلي بازي كرد .شب همين كه رسيديم خونه بلا فاصله خوابيد .از بس خسته شده بود .سکوت

چهارشنبه 21خرداد

نعيمه كارداشت وارميارو آورد خونه ما .براي ناهارهم رفتيم ائل گلي وبعدناهارهم رفتيم اطراف درياچه دور زديم .فكر مي كنم به بچه ها خيلي خوش گذشت.علي از روز قبلش رفته بود خونه دايي ناصر .

ال اي هم كه عاشق ابه دست از اب بازي بر نمي داشت ..

جمعه 23 خرداد

ال اي وعلي رو گذاشتيم پيش مامان وباباوآقا وحيد وباجي رفتيم پيرانشهر ،ال اي هر دفعه كه زنگ مي زدم يك سفارشي ميداد يكبار مي گفت انگري برتس مي خوام .يكبار مي گف هواپيما مي خوام و...مام براش چندتيكه لباس واسكوتر  و اسباب بازي  و...گرفتيم وچندتايي لاك وگيره  كه خدارو شكر از همه شون خوشش اومد .

يك شنبه 25خرداد

دايي ناصراينا همه مونو براي شام به ائل گلي دعوت كرده بودن .دستشون درد نكنه خيلي زحمت كشيده بودن چند جور سالاد ودسر و....واقعا عالي بود زبان

اين شيريني هام كه دست بچه هاست مناسبتي داره كه بعدا ميگم مناسبتش چي بود.سوالخندونک

امروز براي ال آي هم يك النگوي خوشگل خريديم .خيلي دوست داشتم بندازم تو دستش بمونه اما اصلا همكاري  نمي كردو فورا ميگفت دربيار.منم از رو نرفتم بعد خوابيدنش دستش كردم  شايد عادت كنه ونگه دارهچشمک



موضوع : | بازدید : 284 مرتبه

نوشته شده در شنبه 24 خرداد 1393ساعت 20:17 توسط مامان ال آی

15خرداد.پنج شنبه

با مامان اينا وخواهر برادرام رفتيم اطراف روستاي ايري .خيلي آب وهواي خوبي داشت .به همه مون خوش گذشت.

 

 

ال آي از گوسفندها مي ترسيد

 

از چشماش مشخصه كه چه خبره

اينجام از ترس پاهاش خشك شده و منتظر يك امداد غيبيه كه بياد و از وسط گوسفندا ببرتش خندونک

 

ال اي اصلا همكاري نمي كرد ازش عكس بگبرم والا اونقدر صحنه هاي جالبي بود كه واقعا محو تماشاشون شده بوديم .رفتيم شير دوشيدن زنان روستايي رو هم ديديم  .

اينجام من يك گوسفند كوچولو رو بغل گرفتم .ارزو مي كردم خونمون آپارتمان نبود تا من

مي تونستم بيارم خونمون .

28خرداد .چهارشنبه .

براشام تاس كباب پختم ورفتيم دنبال عزيز وعمه اينا وباهم رفتيم پارك عباس ميرزا به همه مون خوش گذشت مخصوصا بچه ها .

30خرداد .جمعه

بازهم اين هفته رفتيم پيرانشهر اين دفعه ال اي وعلي رو هم برديم.اين اسباب بازي هايي كه دستشونه خريداشون از پيرانشهره .از نگاه ال اي مشخصه چقدر دوستشون داره .

 



موضوع : خرداد 93 | بازدید : 285 مرتبه

نوشته شده در شنبه 24 خرداد 1393ساعت 20:04 توسط مامان ال آی

1خرداد

ال اي وارميا ومن وخاله نعيمه حاضر شديم بريم مراسم پنج شنبه شب خواهر زاده دامادمون .ال اي وارميا هم كلي تو محوطه مون با هم بازي كردن وما هم چندتا عكس ازشون گرفتيم.

ال اي در حال رفتن به مهموني



موضوع : | بازدید : 295 مرتبه

نوشته شده در شنبه 24 خرداد 1393ساعت 19:49 توسط مامان ال آی

29ارديبهشت.دوشنبه

امروز امتحانات ومدرسه علي تموم شد .علي گير داده بود كه تعطيلاتم شروع شد ميخوام برم مهموني و... از اين حرفا كه خاله هانيه عصر زنگ زد كه اولين روز تعطيل شدنشه كلي درس ومدرسه خستش كردن بياد خونه ما و با پارلا بازي كنن  .علي اصرار كرد كه ال اي رو هم ميبرم بالاخره راضي شديم واجازه داديم ال اي رو هم ببره .شب زنگ زد كه مي مونيم ال هم اينجا مي خوابه .يكم شك داشتم كه ال اي مي مونه يا نه همش فكر مي كردم نصف شب درمونو مي زنن وال اي رو با گريه وزاري ميارن ولي من سخت در اشتباه بودم چون نه تنها راحت تا صبح خوابيده بود فرداش هم تا عصر خونه ي خاله هانيه موند.اين اولين باري بود كه ال اي شب رو دور از ما مي خوابيدچشمک

30 ارديبهشت.سه شنيه

چون بچه ها خونه ي هانيه بودن قرار گذاشتيم هانيه از اون ور بياد منم از اين ور برم وال اي رو ببريم ارايشگاه .اما اما چشمتون روز بد نبينه چنان جيغ ودادي راه انداخت كه خانم ارايشگر مارو جواب كرد و ما نصفه كاره پاشديم اومديم .خجالتخجالت

31ارديبهشت .دوشنبه

امروز امتحان ادبيات پايان ترم بچه هابود ساعت دو امتحان شروع شد بعد امتحان ورقه هاروتصحيح كردم وتحويل دادم وبدو بدو اومدم خونه تا بريم خونه ي دختر خاله ي بابا كه چندروز پيش دختر نازشون بدنيا اومده ال اي از صبح ذوق داشت كه بريم ديدن ني ني، نيني رو بياريم خونمون و...

خلاصه از مدرسه اومدم وال اي رو حاضر كردم ورفتيم .ال اي هم مثل يك خانوم مودب نشست ومنو سربلند كردبوس

ال اي در حال رفتن به مهموني

اينم يادبود وعكس زيباي رها جان محبت

آمدن فرشته كوچك را به زمين با آسماني ترين آرزوها براي پدر مادر عزيزش مبارك باشهبوس

اينم كادوي ماخجالت



موضوع : | بازدید : 325 مرتبه

نوشته شده در چهارشنبه 31 ارديبهشت 1393ساعت 21:52 توسط مامان ال آی

26ارديبهشت .جمعه

  بعداز ظهر رفتيم مراسم اولين جمعه خواهر زاده دامادمون كه چند روز پيش  فوت كرده بود .خدارحمتش كنه چون جون بود مراسمش خيلي تو روحيمون تاثير گذاشت واومدني با هانيه ونعيمه پياده برگشتيم .تازه رسيده بوديم خونه كه نعيمه زنگ زد بياين خونه ي ما ومام از خدا خواسته رفتيم وشام هم مونديم .خجالت(از ما خواست شوهر مهندس من بره ظرفشويي اونارو وصل كنه ظرفشويي شون خيلي جالب بود حتي من سر ظرفشويي شون كاملا ضايع شدم .ديدم فقط يك دكمه داره زنگ زدم از دختر عمه ام كه از اونا خريده بوديم  تايمرهاشو بپرسم چه با افاده هم مي گم مال ما روش تايمر داره مثلا فلان برنامه مال فلان ظرفه ودختر عمه ام به شوخي گفت برو پولاتو يواش يواش جمع كن ووسايل دمده ي خونتونو عوض كن اينا اتو ماتيكن خود دستگاه تايمرو مشخص مي كنه وخود دستگاه تشخيص تايمو ميده گریهگریهگریه ) 

ال اي وعلي در راه رفتن به خونه خاله نعيمه

 



موضوع : | بازدید : 315 مرتبه

نوشته شده در سه شنبه 30 ارديبهشت 1393ساعت 23:02 توسط مامان ال آی

پنج شنبه ٤ اردیبهشت

 با خاله جون وخاله نعيمه بچه هارو برديم پارك منظريه .دايي ناصر هم علي رو برده بود استخر دست دايي ناصر درد نكنه كه هميشه هواي بچه هاي مارو داره محبت

 



موضوع : ارديبهشت 93 | بازدید : 317 مرتبه

نوشته شده در شنبه 13 ارديبهشت 1393ساعت 21:01 توسط مامان ال آی

10ارديبهشت سال 1393

قبل از ظهر رفتيم ملاقات مامان يكي از دوستهاي دوران دبيرستانيمون خيلي ناراحت شدم مامانش با وجود اينكه ميان سال هست ولي چند ساله مريضه .خدابه همه ي مريضا شفاي عاجل بده.

موقع برگشتن بچه ها به همديگه گل مي چيدن ومي دادن خيلي جالب بود .محبت

 درسته دهم ارديبهشت تولد من وخاله نعيمه است ولي ما با يك تير دونشون زديم  وتولد علي رو كه بيست وشش ارديبهشته ومصادف ميشد با امتحانات اخر سالش  رو هم دهم گرفتيم روز خوبي بود همه به همديگه كادو ميدادن  به من به علي به خاله نعيمه به خاطر تولدامون ودوباره به من وخاله جون به خاطر روز معلم و..

 دايي ناصر هم طبق معمول هميشه براي همه ي بچه ها كادو گرفته بود اين كيف هام كادوي ال اي وپارلا هست دست دايي ناصر درد نكنه بچه ها كلي ذوق كردن محبت



موضوع : ارديبهشت 93 | بازدید : 314 مرتبه

نوشته شده در شنبه 13 ارديبهشت 1393ساعت 20:59 توسط مامان ال آی
صفحه قبل 1 2 3 4 صفحه بعد

درباره وبلاگ

ال آی جان ، مادرانه هایم را برایت می نویسم, از اولین های من و تو تا بی نهایت...